عکس قدیمیا خیلی باحالن .. هیچوقت پیر نمیشن! هیشکی توشون نمیمیره فقط ممکنه یکم قی
من آدم حرف زدن نبودم...آدم بغض کردن ..آدم گلایه کردن....من آدمی نبودم که نتونم تنهایی طی کنم روزهای سخت را ولی ......در یک بغل گرم بغض کردن...گلایه کردن..حرف زدن و.......گریه کردنو دوست دارم......در یک بغل سفت خوشبو.......حرف زدنم را نگیرید دیگر.......دستهای گرمتان را
*********************
جاهایی از زندگی را فقط باید گذاشت و گذشت.....
٧ مهر٨۵
٩ مهر ٨۵
١ آبان ٨۵
٢١ آبان ٨۵
١ بهمن ٨۵
١ اسفند یا 2 اسفند ٨۵
٢۵ اسفند ٨۵
٢٨ فروردین ٨۶
٣٠ فروردین ٨۶
١۴ اردیبهشت ٨۶
١٧ خرداد ٨۶
١۵ شهریور ٨۶
٢۴ اردیبهشت ٨٨
٧ خرداد 88
22 خرداد 88
هی مرور وبلاگ و هی یادآوری تمام روزهای قشنگ......من دیوانه مرور کرن وبلاگمم...
**************
یادآوری اتفاققهای این روزها با تو عزیزم....یادت هست؟
دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آنطرف دیوار که حیاط خانه خداست و آن وقت هی در میزنم، در می زنم و می گویم: دلم افتاده توی حیاط شما می شود دلم را پس بدهید؟...کسی جوابی نمی دهد اما
همیشه دستی دلم را می اندازد اینطرف دیوار. همین. و من این بازی را دوست دارم و آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند تا.....
******************
عادت کردم مرور کنم روزهای مختلف زندگیم را...از روزهای قدیم تا روزهای جدید و حتی روزهای نیامده...آن وقت خودم را قضاوت می کنم...گاهی خودم را دوست تر دارم و گاهی....از مرور روزهایم خسته شده ام..دلم می خواهد روزهایم را زندگی کنم نه مرور.
*****************
دقت کرده ای گاهی که دلم می خواهد حرف بزنم تمام وجودت گوش می شود و آن وقت دیگر شکوت نمی کنم و هی حرف می زنم..حرف می زنم.....
در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس تنها می تواند یک میوه در روز بخورد .»
این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ، آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند .. خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند .»
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد . کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .
اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.
از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"
پائولو کوئلیو)
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده وزندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اماوقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینهادر زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
دکتر علی شریعتی
بی سوادان قرن ٢١ کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند، بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند.
"الوین تافلر"
*********************
خوشبختی های ریز و درشتم را جمع زدم دیشب....چقدر خوشحالم....از اون میکروسکوپیه تا اون بزرگه...... راستش خوشبختی های کوچکم را دوست تر می دارم.....
*********************
از همه بیشتر دلم برای رایان کوچک تنگ می شود..... می دانم
٣٠ فروردین ٨۶ روزی متفاوت بود تمام روز با مهرنوش داشتیم پچ پچهای هیجان انگیز می کردیم...یادت هست ساعت ٩ شب...خدا می دونه که چقدر استرس داشتم از تمام اونچه که نمی دونستم......هنوز هم بخاطر اون روز خوشحالم........خیلی خوشحال
*******************
بابت اینهمه اتفاق تصادفی بد متاسفم......نمی دونستم مگر نه حتما به نازی می گفتم خونه نیستم ......ولی هنوزم فکرشو می کنم میرم تو آسمونا......مرررررررررررررررسی
********************
غم شاید چیزی شبیه تکه سنگ زمخت و نتراشیده باشد که با بیرحم ترین حالت محکم خودش رو روی قلبت جا بده و اصلا توجه نکنه که چقدر قلبت برای اون کوچیکه........ دلتنگی دوری از مهمون کوچیکمونه یا گیر افتادنم بین یه انتخاب و رودربایستی های همیشگیم نمیدونم!!.....اما هرچی که هست دلم این روزها شاد نیست...
********************
مثل اون وقتها که خجالت می کشیدیم یه نه ساده بگیم و هی دعا دعا میکردم اونا زنگ نزنن تا مجبور به نه گفتن نشم حالا هم ریز ریز هی به خدا غر میزنم که خوب اگه صلاح نیست خبر ندن....تو رو خدا... من همیشه بین دو راهیا کم میارم
*********************************
یه جورایی روحم با این بازیه عجیب و پر از بررسی و دقت گره می خوره....پینگ پنگ....
پ .ن : لبخندهای ریز و ظریف لبهایت را دوست دارم وقتی خیلی ارام به توپ معلق بین زمین و آسمان که با بی حوصلگی و ناشیانه پرتاب می کنم نگاه می کنی... مربی دوست داشتنیم....صبوریت همیشه عجولی مرا مداوا میکند....
***************************
دیوانه می شوم با هربار خواندنش:یک عاشقانه آرام
***************
امروز صبح که داشتم میومدم شرکت واقعا نفهمیدم چی شد فقط دیدم دارم با صورت میام روی اسفالت یعنی یه پام بین در اتوبوس و پله گیر کرده بود و یه پام خمیده رو اسفالت بود.....نفهمیدم چطوری افتادم و کی هلم داد!! همونقدر که نفهمیدم چطوری نجات پیدا کردم!!! و کی گرفتم بین زمین و هوا!...خلاصه که خدایا شکرت مگر نه یه عالمه آدم امروز عزادار می شدن یعنی کل دنیا داغون میشد از نبودنم
.....ولی تمام بدنم درد میکنه!
موضوع جالبه این ماجرا یا بهتر بگم قسمت دردناکش این بود که تنها یک نفر اومد طرفم ازم پرسید حالم چطوره و کمکم کرد تا بهتر بشم.....و من دیدم عجب کشور مسلمان نشین خوبی داریم!حداقل ۵ نفر دیدن که چی شد و فقط همون یه خانوم چادری نگران و وحشت زده تا ١٠ دقیقه کنار من موند!!!.....به کجا چنین شتابان!
******************************
حالا بعد از عمری وبلاگ نویسی و مالکیت دو، سه وبلاگ اعم از عمومی و خصوصی و نیمه خصوصی و چه و چه و چه... کارم به دفتر نویسی کشیده باز
یعنی کلماتی هست که فقط باید در همان دفتر کوچکی نوشت که همیشه همراهم هست. باید یک خودکار آبی بگیرم در دستم، باید زانوهام را جمع کنم توی شکم تا تکیه گاه دفترم باشد، باید خودکار را بلغزانم نرم روی خطوط؛ باید کیف کنم از بکارت احساسی که آن کلمات میان خطوط کاغذ می نشانند و من پشت جلد محکم دفتر پنهانشان می کنم..........
*********************
چیزی این وسط گم شده و تکراری..میان روزگارمان....کمکم کن
*****************
باز منم و انتخاب بین دو گزینه!!!!!...از انتخاب کردن همانقدر متنفرم که از انتخاب شدن!
**********************
تمام وجودم خوشحال شد از پیدا کردن وبلاگ کسی که شعرهایش روزگاری در اینجا همدم و گویای افکارم بود همراه روزهای زشت و زیبایم .......وبلاگش را ببینید برگشتنش مبارک:
www.lara.blogsky.com
خیلی بامزه بود ....یه پسر گندمی و لپو و خوش اخلاق...دلم براش ضعف میره بهش که فکر میکنم...بالاخره بعد از ۶ ماه رایان رو دیدم...احساس قشنگیه عمه شدن....الان من هم می دونم خاله شدن چه مزه ای می ده و هم عمه شدن و هر دوتاشم خیلی خوش مزه است.........اینکه در فامیل ما اکثرا سفیدپوستن باعث شده تا رایان کوچولو یکم عجیب به نظر برسه ولی از نظر من که هم خوش اخلاقه هم خوشگل.......بگین ماشاالله یه موقع بچه رو چشم نکنین
***********************
درختان بزرگ برخلاف درختان کوچک همیشه در معرض صاعقه اند!
********************
قایم موشک بازی دلنشینی بود......کودکانه هایم را دوست دارم.......

سال ٨٩ شروع شد و خیلی متفاوت تر از سال گذشته شروع شد. این بار ما کنار هم سال رو تحویل کردیم...امیدوارم امسال برای تمام آدمها سال شاد، پر برکت و آزاد باشه.
**************************
قشنگترین تجربه سال جدید زندگی در اتاقم در خانه پدری کنار فرهاد و کنار پدر و مادر و خواهرم..........................احساس خیلی خوبی بود. همه رو با هم داشتم در کنار هم.
*************************
چقدر دلم براشون تنگ شده
بهار
گل نیست
شکوفه نیست
نه سبزه وُ
نه سفره ی هفت سین
بهار
تویی که هر سال
تکرار می شوی
تکراری اما ،
نه !
************************
آسمون همه جا همین رنگه...می دونم...یعنی فهمیدم.......ولی مشکل اینجاست که من از رنگش خوشم نمیاد.
*************************
بعضی وقتا کاملا معلومه خدا داره با آدم حرف می زنه یا راهنماییش می کنه...بعد هی آدم زور می زنه بفهمه حرف خدا یا همون حکمتش چیه...یعد هر چی بیشتر تلاش می کنی بیشتر نمیفهمه....خوب همین جوری آدم قاطی میکنه شاکی میشه دیگه...مثل وقتی که خواب می بینی که داری مسابقه دو میدی هرچی می دوی به اون طناب قرمزه نمی رسی!!!......یه کامپایلر می خوام ....... برا صحبتها و حکمتای خدا
*******************
به نظر من کلا یه بحثی رو آدما شروع نکنن خیلی بهتر نتیجه می ده تا اینکه بحثو شروع کنن و نصف کاره بمونه........
*************
از آدمای زورگوی سر خود معطل بدم میاد...... حتی اگه شما باشین...عضو محترم هیات مدیره
*********************
دلم می خواد توی یه کلبه چوبی روی این صندلیا که هی تکون تکون می خوره آدم یاد گهواره میفته ها ،بشینم بعد یه پنجره بزرگ چوبی رو به دریای آبی باشه و یه ساعت قدیمی که تیک تاک کنه و کمی هم بارون بیاد..ریز ریز...بعد یه شومینه با هیزم راست راستکی باشه کنارم سمت راست و من یه پتوی نازک دور خودم بکشم و روی صندلیه یه کتاب خوشگل بخونم( البته کتابشو نمی دونم چی دوست دارم باشه..).......وای چه خوبه
******************
صدای اذان میآید
صدای محزون پیرمردی که سالهاست
مرا از خواب تو
تا خدا میبرد ؛
دلم بیقرار دو رکعت نمار می شود هر سحر
******************
در بعضی میدانها جنگیدن، باختن است. حتی اگر پیروزِ میدان باشی
*****************
یک تجربه:
من اصلا قبول ندارم که آدم های درون گرا عمیق ترند به نظر من فقط رنج بیشتری می کشند
دلم می خواد یه دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد بزنم
و این فاصله هایی که آدم ها بین آدم ها می اندازند... کفر آدم را در می آورد
******************
دکمهی اِدیتِ خودم را تازه کشف کردم
*********************
فِککن این روزا با موبایلت یا به موبایلت زنگ بزنن، بعد خط رو خط نشه
**************
پاسپورت...چیزیه که سه روزه دارم دنبالش می دوم
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوقالعاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه میخوردند، آنها از هم جدا شدند. طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهرهای بسیار معمولی است. اما به نظر میرسد که دوستم بیشتر و عمیقتر از گذشته عاشق همسرش است. عدهای آدم فضول در اطراف از او میپرسند: فکر نمیکنی همسر قبلیات خوشگلتر بود؟ دوستم با قاطعیت به آنها جواب میدهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم میرسید. اما هسمر کنونیام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
وقتی این حرف را میزند، دوستانش میخندند و میگویند: کاملا متوجه شدیم. میگویند: زنها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمیشوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر میرسند. بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند؛ سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند و اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت. زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است.
خاطرم نیست که تو از بارانی
یا که از نسل نسیم
هرچه هستی گذرا نیست هوایت!
پس فقط اهسته بگو
یاد دلم میمانی...
*****************
دوباره آغاز می شود نه آنگونه که بوده! دوباره آغاز می شود از نو ولی.... این آغاز زیبا نیست...نقطه سر خط
خواهش می کنم منو از این وسط بردارین....له شدم.
به همین راحتی به هزار و یک دلیل غمگینم